خانه / خشونت / آیینه شکستن خطاست / رقیه کبیری
رقیه کبیری

آیینه شکستن خطاست / رقیه کبیری

آیینه شکستن خطاست رقیه کبیری

برای من واژه‌ی سوختن مفهومی انتزاعی نیست. به مدت سی‌سال تمام روزهای کاری من در بیمارستان سینای تبریز با صدای گریه و شیون خانواده‌های زنانی که خودسوزی کرده بودند آغاز می‌شد و گاهی هنگام ظهر صدای لا‌اله‌الا‌الـله مردان تابوت به دوش که از سردخانه‌ی بیمارستان خارج می‌شدند با صدای شیون زنان در هم می‌آمیخت. چنین مواقعی صدای شیون اعتراض‌آمیز زنان به زمین و زمان و عدالت‌خواهی و بازخواست از آسمانی که خدایشان را در آن جست‌و جو می‌کردند، رساتر از صدای مردان تابوت به دوش بود.
برای من واژه‌ی سوختن مفهومی انتزاعی نیست. علاوه از اینکه سی سال نظاره‌گر درد حاصل از سوختن دیگران در محل کارم بودم، شاهد جان باختن یکی از نزدیکترین اشخاص زندگی‌ام نیز بوده‌ام. هر بار که با این واژه رو در رو می‌شوم زخم نه چندان کهنه‌ام دوباره سر باز می‌کند.
نیمه شبی از شب‌های بهمن در یکی از سال‌های پایانی دهه‌ی ۶۰ تلفن منزلم زنگ می‌زند. کسی پشت تلفن می‌گوید، خواهر بزرگم را از شهرستان به بیمارستان سینا اعزام کرده‌اند.
خواهرم هنوز حرف می‌زند. درد ندارد. آه و ناله نمی‌کند. رنگ تن تفتیده‌اش تغییر کرده، به زردی می‌زند. می‌گوید: «صورتم خیلی سوخته؟ جای سوختگی رو تن و صورتم می‌مونه؟» به ایستگاه پرستاری می‌روم و پرونده‌اش را می‌خوانم.
وسعت سوختگی: ۹۹ درصد
درجه‌ی سوختگی: درجه ۳
علت: احتمال خودسوزی با گاز
خواهرم ابتدا انکار می‌کند و می‌گوید دامنم از گاز پیک‌نیک آتش گرفت. هنوز امیدوار است دوباره پیش فرزندانش برگردد. هنوز دغذغه‌ی چهره‌اش را دارد. خبر ندارد ساعاتی دیگر چشم بر جهان خواهد بست. سال‌‌ها بعد که داشتم در باره‌ی علت خودسوزی زنان مقاله‌ای می‌نوشتم با چند تن از زنانی که خودسوزی کرده بودند مصاحبه کردم. ابتداهمه‌شان خودسوزی را انکارمی‌کنند. بعضی‌ها تا زمان ترخیص از بیمارستان و حتی تا زمان مرگ اعتراف به خودسوزی نمی‌کنند. همه‌شان امیدوارند دوباره به زندگی عادیشان برگردند و می‌ترسند با اعترافشان دیگر جایی در خانه نداشته باشند. بیشترشان در آن لحظه‌ی استیصال یادشان می‌رود که آتش چگونه عنصری است، یادشان می‌رود تنها با جرقه‌ای خانمان تن ویران می‌شود!
گیجم. خود را باخته‌ام. ابتدا علت سوختنش را باور نمی‌کنم. نمی‌خواهم که باور کنم. خواهرم زندگی مرفهی دارد، فردی بسیار دیندار و خداپرست است و معتقد است از نگاه دین خودکشی عملی پسندیده نیست! خواهرم سال‌هاست دبیر پرکار و شناخته‌شده‌ی یکی از مدارس شهر زادگاهم می‌باشد. مگر می‌شود کسی که در کار تعلیم و تربیت است دست به خودسوزی بزند!… بعدها فهمیدم وقتی به نقطه‌ی استیصال برسی هر کاری امکان دارد.
تمام ضخامت پوست و بافت‌های زیر جلدی و اعصاب خواهرم آسیب دیده بود از این رو درد نداشت تنها از اینکه نمی‌توانست ادرار کند شکایت می‌کرد. سند مثانه هم کار ساز نبود زیرا کلیه‌هایش به تمامی از کار افتاده بود. آن نیمه‌شب بهمن ماه خواهرم گاهی چشمانش را بست و گاهی حرف‌ زد. و سپس حرف‌هایش تبدیل به هذیان شد و ساعاتی بعد در کما فرو رفت. در تمام این مدت درد را تنها به دوش کشیدم و اجازه ندادم مادرم و سایراعضای خانواده‌ام تن سوخته‌اش را ببینند. هنوز هم از این کارم پشیمان نیستم. چرا که تصویر خواهرم در ذهن سایر اعضای خانواده‌ام همان تصویر قبل از سوختنش می‌باشد.
بعد از مرگ خواهرم هر روز از مقابل بخش سوختگی بیمارستان عبور می‌کردم. ساختمان بخش سوختگی دیوی سادیسیتی بود که هر روز تصویر تن سوخته و ملتهب او را در ذهنم زنده می‌کرد و در خلال زندگی روزمره‌ آزارم می‌داد و من ناخودآگاه تلاش می‌کردم مرگ اینچنینی خواهرم را انکار کنم و کلامی در باره‌ی او با کسی حرف نزنم. حتی گاهی از اینکه او تسلیم تابوی حاکم بر جامعه و خانواده شد به جای طلاق چنین راهی را برای مقابله با مشکلات زندگی در پیش گرفت، پیش خودم او را سرزنش می‌کردم. بخش سوختگی خوره‌ی ذهنم شده بود. تا این که سال‌ها بعد از مرگ خواهرم تلاش کردم به جای انکار، با رنجی که آزارم می‌داد رو در رو شوم. در سال ۱۳۸۵ تصمیم گرفتم مقاله‌ای در باره‌ی خودسوزی زنان بنویسم و خود را ملزم کردم با زنانی که خودسوزی کرده بودند مصاحبه کرده و ساعت‌ها در بایگانی بخش سوختگی کار کنم تا آماری در باره‌ی این زنان بدست آورم. پس از نوشتن آن مقاله بود که توانستم منطقی‌تر از قبل با علل اجتماعی و فرهنگی خودسوزی خواهرم کنار بیایم. چرا که «فکر وقتی روی کاغذ می‌آید از تحمل‌ناپذیری‌اش کاسته می‌شود. ولی بعضی افکار مانند تومورهای سرطانی‌اند. آن را بازگو می‌کنی، قطعش می‌کنی و باز بدتر از قبل رشد می‌کند…»
و امروز دوباره با دیدن لینک کمپین حمایت از معصومه جلیل‌پور فهمیدم که رنج من به تمامی ریشه‌کن نشده. هنوز هم برای من واژه‌ی سوختن مفهومی انتزاعی نیست و با تمام وجود درک می‌کنم که خودسوزی دردناکترین روشی است که انسانِ به استیصال رسیده برای مرگ خود انتخاب می‌کند و اگر همانند فاجعه‌ی اسید پاشی به معصومه فرد دیگری برایت چنین سرنوشتی رقم بزند رنجی غیرقابل تحمل به همراه خواهد داشت.
تا امروز دلم نمی‌خواست که در باره‌ی چگونگی مرگ خواهرم در فضای عمومی سخنی بگویم اما امروز که لینک کمپین حمایت از معصومه را دیدم زخم نه چندان کهنه‌ام دوباره سر باز زد و بی‌اراده شروع به نوشتن کردم. گویی زخم‌هایی از این نوع نیز به انواع تومورهای سرطانی می‌مانند که گونه‌های مختلفی به نام خودسوزی، اسید پاشی، تعرض جنسی، زن- کودک، گورخوابی، کارتون خوابی، کودکان کار، اعتیاد و…دارند که تمامیشان از اقتدارگرایی، فقر فرهنگی و تبغیض جنسیتی و نداشتن حقوق انسانی و شهروندی برابر آب می‌خورند.
عمل اسیدپاشی به تن و صورت زنان نیز نشانگر رشد گونه‌ای از تومور سرطانی در سال‌های اخیر است که بدتر و آزاردهنده‌تر از مرگ، حق زندگی کردن را از چنین زنانی می‌رباید. دور از واقعیت نیست اگر بگویم مرگِ پس از خودسوزی نقطه‌ی پایانی برای زندگی چنین زنانی محسوب می‌شود و با مرور زمان یادمان‌هایشان درذهن اطرافیان کمرنگ گشته و به تدریج مرگشان را پذیرا می‌شوند اما پس از بهبودی نسبی آسیب‌های جسمی، زندگی برای زنانی که تحت تاثیر فشارهای غیر مستقیم دیگران دست به خودسوزی زده‌اند و همچنین زنانی مثل معصومه که به طور مستقیم توسط فرد دیگری به تن و روحشان آسیب رسیده، هر ثانیه و هر دقیقه‌‌اش همراه با دردی غیر قابل وصف می‌باشد. چگونه می‌شود با صورتی سوخته همدردی کرد؟ چگونه می‌شود با کمپین حمایت از زنی که روح و جسمش آسیب دیده، چهره‌ی سابقش را به او برگرداند؟ آیا می‌شود آینه‌ها را شکست؟!
آقایان مسئولین کشوری، آیا وقت آن نرسیده است که با وضع قوانین و حق برخورداری از حقوق برابر و فرهنگ‌سازی و آموزش‌های زیربنایی از رشد چنین تومورهای سرطانی پیشگیری کنید؟ چرخه‌ی ندا، مریم، سارا (قربانیان اسید پاشی در اصفهان)، معصومه (قربانی اسید پاشی در تبریز)، و تعداد بیشماری از زنان به استیصال رسیده از مشکلات خانوادگی که به دلایل متعددی خودسوزی می‌کنند و یا فاجعه‎ی آتنا، ندا، ستایش … و حوادث تلخی از این دست تا کی باید تکرار شود؟ آیا وقت آن نرسیده است که با آموزش‌های مناسب از درصد چنین حوادثی کاسته شود؟ آیا وقت آن نرسیده که مصلحین و اندیشمندان و صاحبنظران واقعی در حوزه‌ی فرهنگ را به کمک بطلبید تا تغییری مثبت در زیربنای آموزش و پروش و فرهنگ این کشور داده شود؟
بزرگی گفته است: «هر شخصی مظروف زمانه‌ی خویش است» و ما در دومین دهه از قرن بیست و یکم زندگی می‌کنیم و شایستگی و حق آن را داریم که به دور از هر گونه تبعیض از خدمات اجتماعی مناسب زمانه‌مان بهره‌مند شویم. کودکانمان نیاز دارند تا از همان پایه‌های ابتدایی مدرسه احترام به حقوق انسانی و شهروندی، و مقابله با اقتدارگرایی در تمامی حوزه‌‌ها را یاد بگیرند و آموخته‌هایشان را به افراد نسل پیشین در خانواده‌هایشان نیز منتقل کنند.
می‌دانم این خطابه‌‌ی کوچک به گوش هیچ مسئولی نخواهد رسید؛ حتی اگر به گوششان برسد صدای‌های بسیار دیگر چنان کر کننده هستند که مانع شنیدن صداهایی از این دست خواهند شد و همچنین یقین دارم این دل‌نوشته چیزی از آسیب وارده به معصومه جلیل‌زاده کم نخواهد کرد اما وقتش رسیده بود که بنویسم.

رقیه کبیری
۹۷٫۱٫۲۲

این مطلب هم بخوانید

وجید

مخفیگاه و کارگاه تولید قاتل آتنا را بشناسیم/ وحید نریمان

مخفیگاه و کارگاه تولید قاتل آتنا را بشناسیم وحید نریمان قتل آتنا تجاوز و قتل …

یک دیدگاه

  1. خواهر گرامی مصیبت وارده را به شما و خانواده محترمت تسلیت می گویم،باور کن از صمیم قلب برایتان نگران شدم،اما چه باید کرد،همیشه باید تسلیم سرنوشت باشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *