خانه / مقاله و گزارش / مقاله / مرضیه احمدی اسکویی/ الناز کیانی
مرضیه

مرضیه احمدی اسکویی/ الناز کیانی

مرضیه احمدی اسکویی

او درسال (۱۳۲۴) درخانواده‌ای متوسط در«اسکو»- شهرکوچکی درنزدیکی«تبریز»- پا به آوردگاه جهان گذاشت. دوران کودکی ونوجوانی‌اش را با کار درمزرعه‌ی پدرش گذراند که به این ترتیب روحیه‌ی حساس و تیزبین‌اش او را هرچه بیش تر به «مردم» نزدیک کرد. کم کم به مطالعه نیز مشتاق شد و ازهمان ابتدای تحصیل در دبیرستان، به آگاهی سیاسی و اجتماعی رسید و بخشی از این آگاهی را که انعکاسی از پیرامون درذهن خلاق‌اش بود؛ به صورت قصه و شعر بیان کرد.
«مرضیه» پس ازپایان دوره‌ی اول دبیرستان، وارد دانش سرای مقدماتی «تبریز» شد و پس ازدو سال، به شغل معلمی پرداخت و در دبستان های «اسکو» عشق به زندگی و درس خوب زیستن را به بچه‌ها آموخت. او بعد ازگرفتن دیپلم، با حفظ شغل معلمی وارد دانش گاه «تبریز» شد اما در همان سا ل اول، دانشگاه را رها کرد و در پی کشف افق‌های جدید، وارد دانش سرای عالی سپاه دانش «تهران» شد. مطالعات پیگیر وعمیق اش، دراین مدت، آشنایی با فلسفه ی علمی، به خصوص آگاهی از قانون مندی تکامل جامعه و چه گونگی اختلافات طبقاتی و نوع تفکر «سرمایه» را به او بخشید.
«مرضیه» در طول تحصیل در دانش سرای سپاه دانش، به بسیاری از روستاهای «ورامین»- که درنزدیکی محل دانش سرا قرار داشت- رفت و آمد می‌کرد و بیش‌تر اوقات خود را با خانواده‌های فقیر روستایی می‌گذراند. اوهم چنین به روستاهای دور و نزدیک «ایران» سفر می‌کرد تا بتواند از نزدیک، با مردم ومسائل‌شان آشنا شود. در این سفرها؛ برای کودکان، کتاب خانه درست می‌کرد، با دیگر افراد سپاهیان دانش، دوست می‌شد و برای شان کتاب می‌فرستاد. همین گشت و گذارها بود که جان مایه‌ی اصلی داستان ها و شعرهایش می‌شدند که پس از آمیختن با ذهن خلاق و حساس‌اش، بر روی کاغذ، به تصویر درآمده و قلب‌ها را تسخیر می‌کردند.
«مرضیه» استعداد بسیاری در نوشتن قصه و سرودن شعر داشت. هرچند راه انسانی‌تری را درزندگی کوتاه اما پربارش برگزید. دراین باره درجایی گفته است:
«من نمی‌خواهم با قلم‌ام زندگی کنم، بلکه می خواهم قصه‌هایم را با زندگیم بنویسم.»
به این ترتیب،«مرضیه»- که به سبب روح بزرگ وانسانی‌اش، «مرجان» (مرضیه جان) لقب گرفته بود- مشتاقانه «رفتن» را برگزید، چرا که معتقد بود «ماندن» به هر قیمت و «بودن» در مرداب زندگی، نه تنها نفرت‌انگیز است؛ بلکه، شایسته ی نام «انسان» نیست و به این وسیله قصه‌ی زندگی‌ای را سرود که گرچه شفاهی بود؛ اما سینه به سینه نقل شده و خواهد شد.
«مرضیه» یکی ازعناصر فعال اعتصابات دانشجویی دانش‌سرای عالی سپاه دانش بود. او هم چنین در اعتصابات دانشجویی اسفندماه سال (۴۹) نقش رهبری داشت. از این رو در خرداد سال (۵۰) هنگامی که دانشسرا تعطیل شد، او را دستگیر و پس از بازجویی و شکنجه، برای این که همواره زیر نظر باشد، به«اسکو» منتقل کردند.
او یک سال دبیر دبیرستان‌های «اسکو» بود و در این مدت تلاش گسترده‌ای برای آگاهی محصلین انجام داد. ولی این ها نمی‌توانست روحیه ی ناآرام اش را راضی کند. از این رو دوباره راهی «تهران» شد…
در زمستان سال (۵۱) بود که «مرضیه» پس از تماس با رفقای جان باخته؛ «نادر شایگان» و «حسن رومینا» گروهی مارکسیستی با خط مشی مسلحانه، تشکیل داد و به صورت مبارزی حرفه‌ای درآمد و زندگی مخفی انقلابی‌اش را آغازید.
سرانجام «مرضیه احمدی اسکویی» درساعت ۱۰ روز ششم اردیبهشت سال (۱۳۵۳) در نبردی رویا روی و نابرابر با عوامل رژیم گذشته، عطای زندگی را به لقای کسانی که دو دستی به آن چسبیده بودند، واگذاشت و به این ترتیب، آخرین شعرش را با خون خود سرود و آن را به مردم‌اش تقدیم کرد.
جسد«مرضیه» را- با ترس و وحشتی اعجاب انگیز و از فاصله ای دور- چندین بار به مسلسل بستند. انگار عوامل رژیم شاه، می‌دانستند که چریک، با گلوله از بین نمی‌رود. سپس وحشت زده و به آهستگی، درحالی که به صورت دسته جمعی جسد «مرضیه» را محاصره کرده بودند، به آن نزدیک شدند و جسم بی جان‌اش را طناب پیچ کرده، به دنبال خود کشیدند…!
از «مرضیه» شعر و قصه و یادداشت‌های بسیاری به جای مانده است که به خوبی ذوق و استعداد هنری، هم چنین روح انسانی و احساس هنرمندانه‌ی او را نشان می‌دهند. دراین جا برای نمونه شعری از او را با هم می‌خوانیم
شاعرانه

نگاه کن!

تابش آفتاب،

برقله های بلند برف آلود

و نقش سپیدارها،

دربرکه های کوچک جنگل،

چه زیباست!

و پرواز باد،

بر یونجه زارها،

و بوی نم ناک علف های کنار رودخانه

چه دل نشین!

نجوای آب،

با سنگ ریزه های جویبار

و پچ پچ برگ های چنار،

درسکوت بیشه های دور،

باران پاییز، برجاده های خیس،

رنگ گل آخراسفند،

دردشت های گرمسیری،

هرم کوهستان مس رنگ تابستان،

و عطرمرطوب بهار نارنج،

در فضای مه آلود نارنجستان.

و زیباست،

درخشش قاطعانه ی آخرین ستارگان صبحدم،

آن گاه که درسرمای ملایم سحر

از دامنه ها، به سوی قله می روی.

اما آیا،

هیچ چیز زیباتر از پرواز گلوله ها،
از آتشین آشیان سلاح،

و نشست آن،

در سینه ی سیاه دشمن،

وجود دارد؟

این مطلب هم بخوانید

ناهید

کؤچری قادین‌لار؛ حیاتین یارادیجی‌لاری/ ناهید نقی‌زاده

مهاجرت و زنان سانکی ایل‌لردیر سنی تانییرلار. گؤروشون ایلک آن‌لاریندا بئله محبت‌لی داورانیش‌لاری اون‌لارلار هر‌هانسی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *